تیتر یکداستان کوتاهمجله قلمه - قدیمینثر طنز

درد دل یک کلاس اولی

وقتی معلم از عهده‌ی من برنیامد و به دنبال ناظم مدرسه فرستاد تا با بیسکوئیتی آرامم کند، من به سرعت از دفتر مدرسه با اشک‌های بی‌امان فرار کردم و خودم را به مدرسه‌ی خواهرم رساندم.

درد دل یک کلاس اولی

از وقتی یادم می‌آمد، عنوان مامانی‌ترین عضو خانواده به نام من می‌درخشید؛ چون همیشه مثل یک سنجاق قفلی به مادرم وصل بودم. سنجاقی که قرار بود بعد از شش سال، روز اول مهر به اجبار علم و دانش باز شود.

علاوه بر من، دو خواهر و یک برادر بزرگتر هم در مدرسه راهنمایی و دبیرستان دیوار به دیوار دبستان من مشغول تحصیل بودند.

برای من که آغوش مادری مهربان، امن‌ترین جایگاه جسم و روحم بود، نشستن روی نیمکت‌‌های چوبی بی‌احساس، سخت‌ترین مجازات زندگی‌ام محسوب‌‌ می‌شد؛ مجازاتی که نمی‌دانستم به مکافات کدامین گناه باید تحمل کنم.

اما من کسی نبودم که بتوانم با دوری از مادرم کنار بیایم؛ بنابراین با گریه‌‌های بلند و بی‌امان، طوری کل کلاس را به هم ریختم که بچه‌‌های دیگر‌‌ هاج و واج و گیج و نگران به حالم افسوس‌‌ می‌خوردند.

آن‌‌ها هم مثل من کلاس اولی بودند اما نمی‌دانستند باید با من همراهی کنند یا در سکوت بنشینند و فقط نظاره‌گر ماجرا باشند.

وقتی معلم از عهده‌ی من برنیامد و به دنبال ناظم مدرسه فرستاد تا با بیسکوئیتی آرامم کند، من به سرعت از دفتر مدرسه با اشک‌‌های بی‌امان فرار کردم و خودم را به مدرسه‌ی خواهرم رساندم.

با صدای گریه و زاری‌‌های گوشخراش من که در سالن مدرسه پیچید، همه‌ی بچه‌‌ها به همراه معلم‌‌هایشان به بیرون کلاس سرک کشیدند تا عامل این ناهنجاری بزرگ را شناسایی کنند و آنجا بود که خواهر شرمنده‌ام را بین آن‌‌ها پیدا کردم و از میان آن همه دشمن فرضی، خودم را به سنگر آغوش مهربانش سپردم.

معلم خواهرم، از او خواست مرا به مدرسه‌ام بیاورد و خودش خیلی زود به کلاسش بازگردد.

دقایقی بعد، من آرام روی نیمکت نشسته بودم و به معلمم نگاه‌‌ می‌کردم. البته من تنها نبودم، خواهرم هم کنارم نشسته بود. فقط تکانی از سمت او لازم بود تا دوباره قشقرق بزرگی راه بیفتد.

و این گونه بود که خواهرم تا زنگ آخر، کنارم ماند و به درس‌‌های کلاس اول ابتدایی گوش جان سپرد. چون روز اول مهر بود، هر دو مدرسه نهایت همکاری را با من کردند و همه چیز مطابق میلم پیش رفت.

فردای آن روز هم با قول همراهی خواهرم، راضی به حضور در مدرسه شدم. اما دم در، ناظم مدرسه با بی‌رحمی تمام خواهرم را از من دور کرد و مرا به معلم کلاس تحویل داد. این راه، راه درستی نبود چون دقیقا اوضاع به شیوه‌ی روز قبل پیش رفت.

آنچنان گریه‌‌های بلند و سوزناک سر دادم که خودشان دنبال خواهرم فرستادند و باز هم من و خواهرم با آرامش تمام، تا زنگ آخر کنار هم نشستیم.

حالا دیگر راهش را پیدا کرده بودم، خرجش مقدار زیادی گریه با چاشنی اشک بود تا به مراد دلم برسم و ساعت‌‌های مدرسه را بگذرانم.

روز سوم با همین فکر، تمام توانم را گذاشتم وگریه‌‌های دردناک سردادم، اشک‌‌های سوزناک ریختم، ضجه زدم، ناله کردم؛ اما نفهمیدم چرا کسی دنبال خواهرم نفرستاد. پس راه دوم را انتخاب کردم و با سرعت باد به سمت درب مدرسه دویدم. اگر خواهرم را نمی آوردند، باید خودم نزد او‌‌ می‌رفتم. اما درست در همین لحظه، ناظم مدرسه خودش را به من رساند و طوری دستم را گرفت که از زمین جدا شدم.

در میان جیغ و داد و دست و پا زدن‌‌هایم، دو سه ضربه‌ی خط‌کش هم نثارم کرد و با همان وضعیت رقت‌آور، مرا به معلم سپرد و تهدیدم کرد که اگر بار دیگر چنین رفتاری از سمت من مشاهده کند، بلایی به سرم‌‌ می‌آورد که مرغان هوا به سر و رویم اشک‌‌ها نثار کنند.

من درمانده و مستاصل شده بودم و ضجه‌‌های بریده بریده سر‌‌ می‌دادم.

نگاهی به معلمم انداختم، او که دلش به حالم سوخته بود، قربان صدقه‌ام رفت و در آغوشش جایم داد.

وقتی لحن دلسوزانه و صورت مهربانش را دیدم، با خودم فکر کردم که شاید بتوانم به او فرصتی بدهم تا خودش را به من ثابت کند، شاید آدم خوبی بود و توانست دل مرا به دست بیاورد.

از آن روز به بعد، دیگر در مدرسه صدای ضجه‌زدن شنیده نشد و اینک من تا مقطع دکترا یک ضرب پیش رفته‌ام و خوشحالم از این که چنین فرصتی به معلم کلاس اولم دادم.

با سپاس از همه معلمان مهربان و دلسوز.

پایان

نویسنده: فاطمه موسوی ثابت

‫9 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا